((جرالدین دخترم! اینجا شب است،یک شب نوئل. در قلعه ی کوچک من، همه ی این سپاهیان بی سلاح خفته اند.۹ برادر و خواهرت و حتی مادرت، به زحمت توانستم بی آنکه این پرندگان خفته را بیدار کنم،خودم را به این اتاق کوچک نیمه روشن،به این اتاقِ انتظارِ پیش از مرگ برسانم. من از تو بسی دورم،خیلی دور؛ اما چشمانم کور... تاریخ درج: ۹۰/۱۰/۱۲ - ۲۱:۲۵( 11 نظر , 160
بازدید )
گره گشای
پیرمردی مفلس و برگشته بخت - روزگاری داشت نا هموار و سخت
هم پسر، هم دخترش بیمار بود - هم بلای فقرو هم تیمار بود
این دوا می خواستی آن یک پزشک - این غذایش آه بودی آن سرشک
این عسل می خواست آن یک شوربا - این لحافش پاره بود... تاریخ درج: ۹۰/۰۹/۲۶ - ۰۰:۴۱( 5 نظر , 479
بازدید )
آدمک آخردنیاست بخند آدمک مرگ همینجاست بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی بخدا مثل تو تنهاست بخند
دستخطی که توراعاشق کرد &nb... تاریخ درج: ۹۰/۰۹/۰۴ - ۲۳:۲۲( 1 نظر , 412
بازدید )